رستم رسولی

نشریه مجازی “وب را”

 

 

 

 

 

نوشته ای از مونس آهنگری

 

 

دلتنگ که شوی،
یادت می‌رود چند روز از تقویم امسال گذشته است.
جمله‌های کتاب، پیش چشمانت زانوی غم بغل می‌گیرند و می‌گریند.
نبات را در آب سرد حل می‌کنی و می‌نوشی و
دیگر شوریِ غذا، ذائقه‌ات را قلقلک نمی‌دهد.
صحبت‌های مردم، زمزمه‌هایی نامفهوم می‌شود
و در گوش‌ات می‌پیچد.
آدرس خانه‌ات را برعکس طی می‌کنی
و در مقصدی نامشخص پیدا می‌شوی.
دلتنگ که شوی
حجمی از شادی‌ها در گلویت گیر می‌کند و
پایین نمی‌رود.
دیگر مهار اختیارت، دست نیافتنی می‌شود.
خودت را فراموش می‌کنی و از او پُر می‌شوی.
گاهی، دلتنگیِ نامحدودی در وجودت ریشه می‌دواند.
گاهی به اندازه‌ی تمام نبودن‌های عالم،
دلت تنگ کسی می‌شود که احساس‌ات در قلبش جا مانده است…

 

 

 

 

 

 

 

داستانکی از فائزه علی آبادی

 

تو یه دنیای دیگه اسمم عباسه.

نزدیک چهل سالمه و لب راه آهن یه دکه پیزوری دارم.صبح ساعت ۸،درش رو باز میکنم،روزنامه هارو میچینم بیرون و با دستمال یزدیم،دیوارای فلزی دکه رو تمیز میکنم.

بعد میشینم منتظر، تا بچه های مدرسه زنگشون بخوره

و بریزن جلوی دکه،سیگار و شارژ بگیرن. هروز که میرم خونه،یه بسته آدامس موزی با خودم میبرم برای نرگس. نرگس زنم بود.

یه دختر لاغر و سبزه و کم حرف.کولی بودن. مادرش فال می گرفت.خودش و داداشش اسفند دود می کردن و آدامس می فروختن.

یه روز یه بسته آدامس موزی باز میکنه و میخوره. باباش که می فهمه،کتکش میزنه،اونم فرار میکنه از محلشون و میاد گدایی لب راه آهن.وقتی دیدمش دلم سوخت براش، آوردمش شبا تو دکه بخوابه.

بعد چند وقت مردم پشتمون حرف درآوردن،منم عقدش کردم

و بردمش خونه.اولا، عصر که می شد، لباس محلیاشو می پوشید و میومد جلوی دکه،

من میخوندمو اونم روی ریل برام میرقصید.بعد میومد بغلم ،

دستشو میکرد تو جیبم و آدامس موزیش رو در میاورد.

یه سالی هست که مرده.یعنی خودشو کشت.

چند سال صبر کرد دید بچمون نمیشه.همش به پر و پام می پیچید که نکنه زن بگیرم.

منم عصبی می شدم و میزدمش.بعد چند روز، ساکت می شد و زل میزد به دیوار.

منم دیدم اینجوریه فرستادمش پیش باجی خانوم.

مامای قدیمی محل بود و گاهی بچه مینداخت.

فرستادم ببینه همه بچه هاشونو نمیخوان و چقدر درد میکشن.وقتی

برگشت چند روزی حرف نمیزد،منم فکر کردم داره خوب میشه.

یه روز برگشتم دیدم بدنش سرده، مرده بود.بردمش توی زیرزمین خوابوندمش رو تخت.

غروبا که میام سمت خونه، نون داغ میگیرم و توی هوای گرگ و میش تابستون،

آروم کنار ریل راه آهن راه میرم.

وقتی میرسم خونه نرگس رو صدا می زنم و مثل همیشه خوابه.

روی پله های زیر زمین براش میخونم:نرگس مست تو و حال من خرابه حال من از تو و چشم تو از شرابه

ولی مثل همیشه با خنده نمیگه کیه کیه در میزنه.

منم دیگه در نمیزنم و آدامسش رو میذارم روی تخت و میرم بالا.

سفره شام رو میندازم و می دونم مثل هرشب گشنش نیست.

امشب رفتم پایین،مثل شب عروسیمون خوشگل شده بود.

از جاش بلند شد و اومد نشست رو پام.شیکمش اومده بود بالا.

خندید برام از اون خنده های حلوای قندش.

میگم میدونی چند وقته برام اینجوری نخندیدی؟میگه دیدی آخر سر بچمون شد؟

دستام رو دور شیکمش حلقه میکنم و سرش رو میذاره روی سینم.

بهش میگم کاشکی نمی مُردی. از وقتی مُردی خونه خیلی ساکت شده.

قهقهه میزنه و میگه: نگران نباش بچمون که دنیا بیاد، شلوغ میشه.بغلش میکنم و بو می کشمش.

میگم تا چند وقت دیگه از بین میری و نمی تونم ببینمت.

می خنده و میگه من همیشه تو زیر زمین می مونم.بعد تا صبح برام با لباس محلیش میرقصه …

 

 

 

 

 

 

نوشته ای از آزاده کیومرثی

 

 

 

 

همین حوالی پرسه بزن
حوالی من که لبریز از خیال توام

نه پیش نه پس
همینجا بمان کنار دلی که با هوای تو ریه‌هایش را پر میکند

شاید
روزها به خورشید سرزمین دیگری اندیشیده باشی
شاید
بی تاب طلوع و غروبی دیگر شده باشی
اما 《حوالی من پرسه بزن》
من طلوعی دیگرم
شروعی تازه‌ام
من
حاصل انتظارهایت میان فصلها
نگاه‌هایت به تاب جاده‌ها
نفس‌هایت به بخار شیشه‌هایم

حوالی دلم پرسه بزن
بگذار نفس‌هایم پر شود از بازدم‌هایت